Copy Image![]()
آه، دم و بازدمِ شماترك هايي كه زيرِ خاك رگ كرده استعينِ بشقابِ چيني شكسته استآه، دم و بازدمِ منخطي ست مستقيمخطي كه سر يا ته اش معلوم نيستساتوري از شيارهايِ هوا كه حبس اش كرده بودم رگي برآمده از دهليزِ راستِ من! آخرين برگ را هم بازي كرده ام
Rosa Jamali
-
-
Copy Image
رگ هاي من است اين شهر كه به خواب رفته است
-
Copy Image
در تهران بادی هست که جانب نداردتوده ای ابر ، از جانب البرزخبر از بادهای موسمی می دهند چیزی ناگهانی رخ داده و دلیل آن هم معلوم نیستاین باران از سردی هوا نیستاز متراکم شدن توده ای ابرو نشانه رفتن آن به سمت تو.یعنی با انگشت می نویسی با ذغالی که نداری روی این همه دیوارو انگشت نماست نخ این همهکه از ابرهای باران زاستشاید به تیک تاک ساعتی که ریزش نکرده بود اطمینان داده بودیساعت کم آمدلحظه ها ممنوع شد.چشم سومی هست لاینقطعچشم سومی که قطع کرده است این همه راچشم سومی که چشم ندارد و نامرئی ست.پس چتر بگیر ، فکر کن باران نامرئی ست
-
Copy Image
زواياي اين قاب1سال ها از آنروز گذشته است كه من به چهره ي پيرم در آينه نگاه مي كنم سال ها ازآنروز گذشته است كه من به ماسه ها و شن ها لو مي روم سال ها از آنروز گذشته است !2اين حكايت از مويرگ هاي دهليزي ست كه شما نمي بينيدش3اين گاو كه سالهاست از سينه ام مكيده است و تنگ در قابم كه فرو رفته ام.4مي دانستم كه توجيه اش آسان نيست اين قاعده خلافِ جريان بودو ما از ابهامات آن بي خبر بوديميك اتفاقٍِِ نادر كه به قانون هاي طبيعي توجيه نمي شود و ما در كتِ آن سال هاست كه مانده ايم .5اين زمينِ عاريتي بخشي ازآن جزيره ي آبسكون است فقدان دستي كه منجر به بن بست شد و نقش هايي كه رسم شده بودند براي ترسيم اين منحني به پرگار نيازي نبود.6اسب هايي ست كه بي وقفه در خونم مي خوانند آن اسب ها كه ياران خوني مننداين شكل ها به شعاع آن منحني بسته انددرخت ساكني ست كه بر اشكوبه ها ريشه كرده است.7نمي شد به بازي عقربه ها پايان دادبه ثانيه هاي شكسته برنمي گرديم روزهايي كه در پي هم چيده ام و اسب هايي كه از بازي من گريخته اند . 8حصيري كه روي آن خوابيده بودي من به سكون اين خانه بدجور عادت كرده امچيزي كه قرار بود از مركز زمين دور شود و ترا به من برساند .9قرني از تو گذشته است و ما كه در اين خانه مانده ايم ....10ابعاد گذشته تغيير كرده است و اين منحصر به رنگ سقف نيست حروفي كه ما را چون ساكنان اين سرزمين پذيرفتند و چنانكه مجرمي از اين خاك گريختند و ما به سكونِ اين شهر عادت كرديم
-
Copy Image
این جا همان عرض جغرافیایی موعود استخواهش می کنم نامِ این شهر را شما پیدا کنید:علامتی ست که از ابتدایِ یک خیابان شروع شده استآخرین علامت این خیابان کوهی ست که از نیمرخِ من ساخته اندشهری ست به نام ایگرگبا ارتفاعِ هزار متر از سطحِ دریاجغرافیایِ اینجا ، روی کف دست من استحالا که با نیروی سوم شما عجین شده ام این جا نیروی جاذبه کمتر است.آخرین علامت این خیابان اماکوهی ست که از نیمرخ من ساخته اندهمین جاست که به نیمرخ جهان بدل شده ام.این جا همان عرض جغرافیایی موعود است؟مساحتِ این جاست ، آن چه رویِ خطِ قلب ام نقش بسته استنیرویِ جاذبه ای ست در منگودیِ مثلثی شکل شمادندانه های یک لابیرنت تازه استپیراهن من به آویز شما گیر کرده است؟( آهان ، اصلا یادم نبود در این شهر گلابی موجود نیست؛لباس های من به شکلِ یک گلابیِ تاریک اند رویِ آویز شمااکسیژن هواو یک لیوان آبچقدر دوست تان دارمدرست به اندازه ی یک گیلاس تنها بودمچقدر تنها بودم!( مساحت این جا برابر ست با آن خوابسه گوش ست اینجامثلِ قلبِ شماتا خورده اما آهارداراین گوشه اش اما هیچوقت چروک نخواهد شد.)علامتی ست که از ابتدایِ این شهر شروع شده استدر خیابان هایِ این شهر سرگیجه رفته استحالا دیگر تا انحنای حنجره ام بالا کشیده استاین جا همان عرض جغرافیایی موعود است؟آخرین چیزی که به این شهر پس داده امنیمرخ ام بود که بی شکل در باد می رفتپس کشیده ام ، اما قلبم جلوتر از من رفته استارتفاع قلب ام را روی دیوارهای آن شهر کشیده اندنیزه ای ست مماستقاطع این دو خط آینده ی شماستعکس دیگری ست از من.شما خط تقارن من بودید؟( شما بی موقع پیدا شدید ، روی خطِ قلب من وجود نداشتید، مساحت من جا مانده ست در شهر شما ، این مجهول ترین کنایه ی من است ، خواهش می کنم نام این شهر را شما پیدا کنید:نام آن شهر اما سخت ترین کلمه ای بود که تا به آن روز توی ذهن من جا گرفته بود!حافظه ام روی پیچک های آن شهر جا مانده بودنام آن شهر را هیچوقت نیافتندحالا دیگر پیچک های خانه ات نسبت معکوس من استپیراهن من به آویز شما گیر کرده استبا امشب هزار و یک شب است که نخوابیده ام فردا یک روز از تولد من گذشته است.فردا گیلاس مضاعفی ست آن شهردو دایره ی مسلم است شکل خلاصه شده ی ماو آخرین علامت آن خیابان کوهی ست که از نیمرخ من ساخته اند تا
